| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
روزی آهنگری جوان وارد دهکده شیوانا شد
او در کار خود بسیار ماهر بود
و می توانست وسایل مختلف را با کیفیت خوب و قیمت مناسب بسازد و به مردم عرضه کند
در ابتدا فروش خوبی هم داشت اما به تدریج میل و رغبت مردم به خرید از او کاهش یافت
و چند هفته که گذشت دیگر هیچکس سراغ او نرفت
دلیل این عدم استقبال مردم از او، بدگویی آهنگر جوان از آهنگر پیر قبلی دهکده بود
که با وجود سن زیاد به کسی کاری نداشت
و اصلا هم از ورود آهنگر جوان به دهکده گله مند نبود
اما برعکس او آهنگر جوان حتی یک لحظه از
بدگویی و تهمت و افترا علیه آهنگر پیر دریغ نمی کرد
سرانجام مدتی که از بیکاری آهنگر جوان گذشت او نزد شیوانا آمد
و به او گفت : استاد می بینید چه بلایی سرم افتاد
این آهنگر پیر و مکار با مظلوم نمایی و سکوت خودش کاری کرد
که مردم دهکده از من گریزان و به سمت او متمایل شوند
دیگر کاری از من ساخته نیست و به ناچار باید هر چه زحمت کشیده ام
را زیر قیمت بفروشم و از این دهکده بروم
بگذار مردم دهکده مجبور شوند از جنس های نامرغوب
همین آهنگر پیر و قدیمی و ناوارد استفاده کنند تا قدر مرا بدانند
شیوانا با لبخند گفت :
تو خودت به تنهایی به قدر کافی مهارت و شایستگی داری
که مورد تحسین اهالی قرار بگیری
اگر کاری به کسی نداشتی و با هنر و مهارتی که داشتی توانمندی
و برتری خود را اثبات میکردی سال ها بین مردم خوش می درخشیدی
و کسی با تو دشمن نمی شد
اما چون همه چیز را برای خودت می خواستی و حرص چشمانت را کور کرده بود
با وجودی که این همه امکان و استعداد برای جذب اهالی داشتی
با حسادت بی مورد و دشنام و اهانت به کسی که سکوت می کرد
و چیزی نمی گفت خودت با دست خودت نزد مردم حرمت خودت را از بین بردی
برای محبوب شدن نیازی به بدگویی و تهمت و دشمنی نبود
تو همین طوری محبوب دل ها بودی
خودت باعث تنهایی و کنار گذاشتن خودت شدی
کافی است خرابکاری های گذشته را طوری ترمیم کنی
و دست از سر آهنگر قدیمی دهکده برداری و به کارخودت بپردازی
خواهی دید که چند سال دیگر هنر و مهارتت دوباره تو را محبوب خواهد ساخت
البته به شرطی که دست از حرص و حسادت برداری
آهنگر جوان لبخند تلخی زد و گفت :
در این دهکده آنقدر خرابکاری کرده ام که گمان نکنم به سادگی از خاطر اهالی برود
به دهی دیگر می روم و آنجا این گونه که گفتید زندگی میکنم
روز بعد آهنگر جوان اسباب و وسایلش را جمع کرد و به دهکده مجاور رفت
و آنجا برای خود از نو کارگاهی ساخت و به کار مشغول شد
اما این بار به هیچکس کاری نداشت و سرش به کار خود مشغول بود
یکسال بعد شیوانا از آن دهکده می گذشت
اهالی دهکده خود را دید که اطراف مغازه آهنگر جوان جمع شده اند
و به او سفارش کار می دهند
شیوانا نزدیک او رفت و جویای حالش شد
آهنگر جوان با خنده گفت :
می بینید استاد نه تنها اهالی این دهکده جدید از کار من استقبال کردند
بلکه اهالی دهکده شما هم از راه دور می آیند
و به من سفارش می دهند و حسابی سرم شلوغ است
همان آهنگر پیر دهکده شما هم وقتی سرش شلوغ می شود
کارهای اضافی اش را به من ارجاع می دهد
انگار حق با شما بود برای محبوب شدن نیازی
به دشمنی و حسادت و کینه ورزی و تهمت به دیگران نیست
هر انسانی اگر با تکیه بر استعداد و توانایی خودش خوش بدرخشد
مورد تحسین و استقبال بقیه قرار می گیرد
و در حد لیاقت خود محبوب جمع می شود
فقط باید کاری به کار دیگران نداشت و خوش درخشید
شیوانا با تعدادی از شاگردان از راهی می گذشت
نزدیک دروازه یک شهر با ردیفی از فروشندگان دوره گرد روبه رو شد
که کنار جاده بساط خود را پهن کرده بودند و به رهگذران غذا و لباس و میوه می فروختند
شیوانا متوجه شد که یکی از فروشندگان پیرزنی است که میوه های خود را در سبد مقابل خود چیده
و به خاطر قیمت مناسب و کیفیت میوه ها مردم بیشتری را به دور خود جمع کرده است
چند قدم بالاتر چند جوان میوه فروش بودند که کسی از آنها خرید نمی کرد
ناگهان آن چند جوان طاقتشان تمام شد و با عصبانیت سراغ پیرزن رفتند
و با لگد سبد میوه های او را به گوشه ای پرت کردند و مانع از کسب و کار او شدند
پیرزن هم که قدرت مقابله با آنها را نداشت مدام با صدای بلند می گفت
به زودی پسر رشیدش خواهد آمد و آنها را ادب خواهد کرد
شیوانا به شاگردان گفت که کناری بایستند و به سرعت نزد پیرزن رفت و با صدای بلند او را مادر خود خطاب کرد
سپس شروع کرد به جمع کردن میوه ها
میوه فروش های جوان تا این صحنه را دیدند با ترس و لرز وسایل خود را برداشتند و از آنجا دور شدند
بعد از مدتی که دوباره مشتری ها دور پیرزن جمع شدند
شیوانا نزد شاگردانش بازگشت و از آنها خواست تا به راه خود ادامه دهند
در طول راه شاگردی از شیوانا پرسید: آیا آن پیرزن واقعا مادر شما بود؟
شیوانا لبخندی زد و گفت : می توانست باشد!
آن جوانها هم میتوانستند پسران او باشند!
اما حرص و طمع و خودخواهی باعث شده بود که آنها از یاد ببرند همه انسان ها اجزای یک پیکر هستند
پیرزن در آن لحظه نیاز به یکی از پسرانش داشت
خوب من هم می توانستم آن یک پسر باشم
برای همین کنارش نشستم و مانند یکی از پسرانش به او کمک کردم
به آن دو جوان هم کاری نداشتم خودشان گریختند
در حقیقت آنها از یکی از پسران پیرزن ترسیدند و چون می دانستند خطاکارند فرار کردند
فراموش نکنید که برای حمایت از کسانی که نیازمند کمک ما هستند حتما لازم نیست با آنها فامیل باشیم
یک روز سحر شیوانا از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد
ناگهان دید نانوا عمدا مقداری آرد جو را با آرد گندم مخلوط می کند
تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد
شیوانا از مرد نانوا پرسید :
آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد
و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی ؟
مرد نانوا پاسخ داد :
من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد
و بعد که وضع مالی ام بهتر شد اینکار را ترک می کنم
و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم
شیوانا سری تکان داد و گفت : متاسفم
هر انسانی که کاری انجام می دهد بخشی از وجود او می فهمد که قادربه این کار هست
این بخش همه عمر با انسان می آید
در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می دهد
کم کم انسان های اطرافت هم می فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از توفاصله می گیرند
تو کم کم تنها می شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت
همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی
فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است
در کلک زدن مهارت دارد با تو می ماند
و تو مجبوری تمام عمر با تکه ای که دوست نداری زندگی کنی
و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی
اگر آنها که محض تفنن و امتحان به کار خلافی دست می زنند
و گمان می کنند بعد از این تجربه قادر به بازگشت به حالت پاکی و عصمت اولیه نیستند
و بخشی از وجود آنها نسبت به توانایی خود در خطاکاری آگاه و بیدار می شود
و همیشه همراهشان می آید شاید از همان ابتدا هرگز به سمت کار خلاف حتی برای امتحان هم نمی رفتند
یک عده رزمی کار از دیاری دور به دهکده شیوانا آمدند
و رییس گروه از شیوانا خواست تا امکان برگزاری یک مسابقه رزمی بین گروه او
و شاگردان رزمی کار مدرسه شیوانا را فراهم سازد
تا قدرت رزمی کارها با یکدیگر سنجیده شود
وقتی زمان مبارزه فرارسید شاگردان متوجه شدند که رزمی کاران غریبه به صورت خود نقاب زده
و بدن خود را به رنگ های ترسناکی درآورده اند
از دیدن این چهره ها ترس و دلهره در دل شاگردان مدرسه افتاد و آنها نزد شیوانا آمدند و راه چاره طلبیدند
شیوانا نگاهی به بدن نقاشی شده و نقاب های ترسناک رزمی کاران غریبه انداخت
و با خنده گفت : چقدر ساده اید!
آنها اگر چیزی در چنته داشتند و ماهر بودند دیگر نیازی به لباس و پوشش اضافی و نقاب برای پنهان شدن نداشتند
برعکس با افتخار چهره واقعی خود را نشان می دادند
و بدون هیچ پوشش اضافی با لباس معمولی ظاهر می شدند
تا همه قیافه آنها را به خاطر بسپارند
وقتی می بینید یک شخص نقاب می زند و چهره واقعی خود را زیر آرایش و رنگ پنهان می کند
بدانید که از چیزی می ترسد و می خواهد زیر نقاب آن چیز را مخفی کند
تا شما این ترس را نبینید
با شجاعت و اقتدار مبارزه کنید و حریفان را بر اساس حرکات و روش مبارزه و نه قیافه و شکل ظاهر ارزیابی کنید
مبارزه شروع شد و شاگردان شیوانا در همان دور اول تمام رزمی کاران غریبه را وادار به قبول شکست کردند
مبارزه که به پایان رسید، رییس رزمی کاران غریبه نزد شیوانا آمد و با شرمندگی گفت :
این اولین جایی است که مردم اینگونه با ما برخورد می کردند
بد نیست بدانید که در تمام شهرها و روستاهایی که سر راهمان بود
رزمی کاران محلی به محض اینکه ما را در قیافه و آرایش ترسناک مان می دیدند
میدان را واگذار می کردند و تسلیم می شدند
اما اینجا همه خوب جنگیدند و ما را به راحتی شکست دادند
دلیلش چه بود؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت :
آنها خیلی ساده توانستند چهره واقعی پشت نقاب شما را ببینند
برای همین دیگر ترسناک نبودید!
به همین سادگی!
شیوانا در بازار کنار مغازه دوست سبزی فروشی نشسته بود و به اطراف نگاه می کرد
صاحب مغازه کناری که جوانی تازه کار بود به شیوانا گفت :
به نظر من این دوست شما دارد ضرر می کند
من کارگاه سفالگری دارم و یک کارگر دارم که برایم هر روز کوزه ، لیوان و ظرف سفالی درست می کند
ده نفر را هم اجیر کرده ام تا در دهکده های اطراف برای کوزه ها و ظروف سفالی من مشتری جمع کنند
خلاصه هر هفته صد سکه به دست می آورم
اما این دوست سبزی فروش ما فقط هفته ای ده سکه گیرش می آید
به نظر شما تجارت من پرسودتر نیست؟
شیوانا گفت :
گمان نکنم وضع زندگی تو با این سبزی فروش تفاوت زیادی داشته باشد
تو از این صد سکه چقدر به عنوان دستمزد و مواد اولیه خرج می کنی و آخرش چقدر برایت می ماند؟
سفال فروش جوان مکثی کرد و گفت :
خوب راستش را بخواهید وقتی تمام هزینه ها را کسر کنم هفته ی پنج سکه بیشتر برای خودم باقی نمی ماند
شیوانا گفت :
در تجارت اصل این است که همیشه بنگری آخر کار بعد از کسر همه هزینه ها و مخارج چقدر برایت می ماند
و این مقدار درآمد به ازای چه میزان زحمت و کار ودردسر نصیبت شده است
درست است که سبزی فروش مغازه اش اول صبح پر است و آخر شب کاملا خالی
اما او با همین مغازه و سبزی هایی که دارد هفته ای ده سکه یعنی دو برابر تو درآمد دارد
البته کار تو زیبا و ستودنی است
اما از لحاظ سودآوری من سبزی فروش را برنده تر می دانم
داستان های شیوانا نقطه ضعف شکارچی
داستان های شیوانا نقطه ضعف شکارچی
داستان های شیوانا نقطه ضعف شکارچی
جوانی نزد شیوانا آمد و به او گفت :
در مدرسه ای که درس می خوانم پسر ثروتمندی است که خود را خیلی زرنگ می داند
و به واسطه ثروت پدرش مسولین مدرسه هم از او حمایت می کنند
البته انکار نمی کنم که او فردی واقعا باهوش است اما از این هوش خود برای بی آبرو کردن و خراب کردن بقیه بچه ها استفاده می کند
ما هم از او خیلی می ترسیم و مقابل او جرات حرف زدن نداریم
چون می دانیم هر چه بگوییم علیه ما روزی استفاده خواهد شد
او قلدر مدرسه شده است و همه به او باج می دهند تا کاری به کارشان نداشته باشد
درست مثل یک شکارچی شده که بقیه بچه ها طعمه او هستند
و او هر روز در کمین است تا نقطه ضعفی در ما مشاهده کند و از آن علیه ما استفاده کند
تحمل این اوضاع برای ما خیلی سخت شده و به همین خاطر نزد شما آمدم تا مرا راهنمایی کنید با او چه کنیم؟
داستان های شیوانا نقطه ضعف شکارچی
شیوانا با لبخند گفت :
نقطه ضعف شکارچی احساس شکارچی بودن اوست
به زبان ساده نقطه ضعف هر انسانی همان نقطه قوت اوست که اگر مواظب نباشد می تواند باعث شکستش شود
پسر جوان با تعجب گفت : چگونه از نقطه قوت فردی علیه خودش استفاده می شود؟
شیوانا گفت : با تقویت آن نقطه قوت تا حدی که جلوی عقل او را بگیرد
اگر کسی خود را فوق العاده باهوش و نابغه می داند و از این مسیر به دیگران لطمه می زند
هر نوع مقابله ای با او باعث قوی تر شدن او می شود
چون سعی می کند خود را مجهزتر و قویتر کند تا بتواند با رقبای جدید مقابله کند
اما اگر مخاطب او خودش را به ابلهی بزند و به گونه ای رفتار کند که او احساس کند زرنگی اش کفایت می کند
ضمن اینکه دیگر به فکر تقویت نقطه قوت خود نمی افتد ضرورتی به تغییر روش خود نیز نمی بیند
و با همان روش و شیوه تکراری و قدیمی عمل می کند و در نتیجه قابل پیش بینی و کنترل می شود
داستان های شیوانا نقطه ضعف شکارچی
پسر جوان با لبخند گفت :
فکر کنم فهمیدم منظورتان چیست
روزی گنجشک مادری را دیدم که برای دور کردن ماری از لانه اش خود را جلوی مار به مریضی زد
و لنگان لنگان مار را آنقدر دنبال خودش کشاند تا به نزدیک مرد مزرعه داری رسید
و مزرعه دار مار مهاجم را از بین برد
شیوانا با لبخند گفت :
اما فراموش نکنید که این قاعده در مورد همه آدم ها از جمله خود شما هم صدق می کند
مواظب باشید این نقطه قوت جدیدی که یافتید به نقطه ضعفتان تبدیل نشود
داستان های شیوانا نقطه ضعف شکارچی
شیوانا با چند تن از شاگردانش همراه کاروانی راه می سپردند
در این کاروان یک زوج جوان بودند و یک زوج پیر و میانسال
زوج جوان تازه ازدواج کرده بودند و زوج پیر سال ها از ازدواجشان گذشته و گرد سفید پیری بر سر و چهره شان پاشیده شده بود
در یکی از استراحتگاه ها زن جوان به همراه بانوی پیر به همراه زنان دیگری از کاروان برای چیدن علف های گیاهی از کاروان فاصله گرفتند
و شوهران آنها کنار شیوانا و شاگردانش در سایه نشستند و از دور مواظب آنها بودند
در این هنگام زن جوان و زن پیر روی زمین نشستند و با ناراحتی به پاهای خود چسبیدند
یکی از شاگردان شیوانا به آن دو اشاره کرد و گفت :
آنجایی که آنها ایستاده اند پر از خارهای گزنده است و اگر این خارها در پای انسان فرو روند درد زیادی را به همراه دارند
به گمانم این خارها در پای آنها فرو رفته است
مرد جوان بیخیال با خنده گفت :
بگذار عذاب بکشند تا دیگر هوس علف چینی به سرشان نزند
مرد پیر در حالی که چهره اش بسیار درهم شده بود و انگاری داشت درد می کشید از جا پرید و به سمت همسرش دوید و به کمک او رفت
مرد جوان هم با خنده دنبال او رفت تا به همسرش کمک کند
شب هنگام موقع استراحت شیوانا با شاگردانش کنار آتش نشسته بودند
و راجع به وقایع روزانه صحبت می کردند
شیوانا در حین صحبت گفت : متوجه شدید مرد پیر چقدر همسرش را دوست دارد؟ حتی بیشتر از مرد جوان!
یکی از شاگردان با تعجب گفت : از کجا فهمیدید که عشق مرد پیر بیشتر از جوان بود؟ هر دو برای کمک نزد همسرانشان شتافتند؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت: از روی چهره شان!
مرد پیر وقتی متوجه شد به پای همسرش خار گزنده فرو رفته همان لحظه درد تمام وجودش را فراگرفت
و چهره اش در هم رفت و چنان از جا پرید انگار همزمان او هم به پایش خار فرو رفته است و همپای همسرش داشت زجر می کشید
اما مرد جوان با وجودی که زن جوانش داشت عذاب می کشید با او هم احساس نبود و درد او را درک نمی کرد و می خندید
و جملاتی می گفت تا خودش را توجیه کند و همسرش را سزاوار ناراحتی بداند
عشق واقعی یعنی ناراحت شدن از درد محبوب و شاد شدن از شادی او
استاد شیوانا با دو نفر از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند
با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند
و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند
همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند
یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد
اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد
یک روز در حین پیاده روی یکی از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید
همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت :
عشق یعنی برخورد من با زندگی تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم
همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد
تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم
به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد
بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم
این می شود معنای واقعی عشق
شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت : این دوست ما از یک لحاظ حق دارد
عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال می کند
اما این همه عشق نیست
بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است
و حتی در غیبت او خیانت هم نمی کند دارد به آن عمل می کند
بیائید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟
مرد دوم که سربه زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت :
به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انجام دهیم
بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوئیم
من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من حتی اگر همسرم هم خبردار نشود
می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود
و چه بسا این روزی روزگار در آن دنیا و پس از مرگ باشد
بازهم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم
و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم
شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت :
دقیقا این معنای عشق است
مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی
و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی
و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی
بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود
این معنای واقعی دوست داشتن است
روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت نگری و خوش بینی و منفی نگری و بدبینی اختلاف افتاد
یکی از شاگردان خود را به شدت مثبت اندیش و مثبت نگر می دانست
و معتقد بود که هر اتفاقی در عالم به خیر اوست و دیگری معتقد بود که مثبت اندیشی بیش از حد
نوعی ساده لوحی است که باعث می شود فرد مثبت نگر جنبه های منفی و خطرناک زندگی را نبیند
و بهتر است انسان همیشه جانب احتیاط را رعایت کند و بنا را بر این بگذارد که در هر اتفاقی که قرار است رخ دهد شاید خطری نهفته باشد
دو شاگرد به شدت روی نظریه ی خود پافشاری می کردند و هیچ یک از موضع خود پایین نمی آمدند
ناگهان شیوانا با اشاره به شاگردان به ایشان فهماند که در چند قدمی آنها زیر سنگی بزرگ مار سمی خطرناکی خوابیده است
همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعی مثبت اندیشی و منفی نگری با سرو صدا از جا پریدند
شاگرد مثبت اندیش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگیرند و در جایی دیگر بنشینند
اما فرد منفی نگر می گفت که بهتر است مار را بکشیم تا به ایشان و افراد دیگر صدمه نرساند
جمعی از شاگردان به همراه شیوانا و فرد مثبت اندیش از مار فاصله گرفتند و در جایی دیگر نشستند
شاگرد منفی نگر به همراه عده ای دیگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زیاد او را کشتند
وقتی مار کشته شد و شاگرد منفی نگر به جمع پیوست خطاب به شیوانا گفت :
استاد آیا حق با من نبود؟
الآن دیگر ماری برای ترسیدن وجود ندارد
پس می توانیم آسوده و آرام به سر جای خود برگردیم و آنجا اطراق کنیم
اگر خوشبینانه برخورد می کردیم و حضور ما را نشانه ی مثبت و اتفاق خیر می گرفتیم الآن دیگر آن استراحت گاه راحت را در اختیار نداشتیم!
شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت اما در عین حال به سر جای اول بازنگشت
و به همراه شاگرد مثبت اندیش و تعدادی دیگر از شاگردان در محل جدید چادر زد و در آنجا مستقر شد
شب که فرا رسید باران شدیدی گرفت و سیل به راه افتاد
بر حسب اتفاق سیل از همان مسیری عبور کرد که شاگرد منفی نگر مار را کشته بود
چون شب و تاریک بود کسی نتوانست به آنها کمک کند و در نتیجه سیل ایشان را با خود برد
صبح که طوفان و سیل خوابید
شاگرد مثبت اندیش به شیوانا گفت :
آیا مار انتقام خود را از ایشان گرفت؟
یا اینکه شاگرد منفی نگر در دام منفی اندیشی خود افتاد ؟
شیوانا سری تکان داد و گفت :
مار اگر زرنگ بود از دست شکارچیان در می رفت و اجازه نمی داد آنها او را بکشند
شاگرد منفی نگر هم اگر زیاد خود را در دام مثبت و منفی نمی انداخت
می توانست بفهمد که در مسیل چادر زده است و امکان خطر وجود دارد
امتیاز ما نسبت به آنها که غرق شدند فقط این بود که ما به طبیعت احترام گذاشتیم
و نشانه های سر راه خود را جدی گرفتیم و به محل سالم نقل مکان کردیم
مثبت و منفی وجود ندارند
هرچه هست فقط نشانه است و علامت
روزی شیوانا تابلویی بزرگ و سفید روی دیوار کلاس گذاشت
و از شاگردان خواست بهترین جمله کوتاهی را که با آن زندگی انسان می تواند همیشه در مسیر درست قرار گیرد ، روی آن بنویسند
شاگردان هفته ها فکر کردند و هر کدام جمله زیبایی را گفتند
اما شیوانا هیچ کدام را نپسندید
روزی مردی ژنده پوش با چهره ای زخمی و خسته وارد دهکده شد
به خاطر سر و وضع به هم ریخته اش هیچکس در دهکده به او غذا و جا نداد
مرد زخمی پرسان پرسان خودش را به مدرسه شیوانا رساند و سراغ معلم مدرسه را گرفت
شاگردان او را نزد شیوانا بردند
یکی از شاگردان گفت :
استاد به گمانم این مرد فراری است
حتماً خطایی انجام داده و به همین خاطر می گریزد
و اکنون که نزد ما آمده شاید سربازان امپراتور دنبالش باشند
و اگر او را اینجا پیدا کنند حتماً برای ما صورت خوشی نخواهد داشت
شاگرد دیگر گفت :
سر و صورت زخمی او نشان می دهد که اهل جنگ و درگیری است
لابد یکی از راهزنان است که با فریب به دهکده آمده است تا چیزی برای سرقت پیدا کند
شاگرد بعدی گفت :
به گمانم او بیماری خطرناکی دارد که هیچکس جرات نکرده به او کمک کند
شاید دیر یا زود بیماری او به بقیه افراد مدرسه سرایت کند و ما نیز مریض شویم !
اما شیوانا وقتی مرد غریب را درآن وضع دید بی اعتنا به حرف های شاگردانش
بلافاصله از آنها خواست تا به تازه وارد آب و غذا و محلی برای اسکان دهند و لباسی مناسب بر تنش بپوشانند و بگذارند خوب استراحت کند
آن مرد چند هفته به راحتی در مدرسه ساکن بود
یک روز مرد تازه وارد که حسابی استراحت کرده بود وارد کلاس شیوانا شد و گوشه ای نشست و به حرف های او گوش داد
شیوانا در پایان کلاس از مرد خواست تا اگر دلش میخواهد برای بقیه چیزی تعریف کند
مرد گفت تاجری بسیار ثروتمند در شهری بسیار دور است که برای ملاقات با دوست خود چندین هفته سفر کرده
و در نزدیکی دهکده شیوانا از اسب به داخل رودخانه افتاده و به زحمت خودش را به ساحل کشانده
و زخمی و خسته موفقش شده تا خودش را به مدرسه شیوانا برساند
او گفت که خانواده اش را از وضعیت خود مطلع ساخته و به زودی سواران و خدمه اش به دهکده می رسند تا او را به خانه اش بازگرداند
مرد غریب گفت اکنون از لطف و مهربانی اعضای مدرسه بسیار سپاسگزار است
و به پاس نجات او از آن وضع قصد دارد تا مبلغ زیادی به مدرسه کمک کند تا وضع مدرسه و دهکده بهتر شود
همه شاگردان یک صدا فریاد شادی کشیدند و از این که فرد سخاوتمندی قبول کرده در کارهای انسان دوستانه مدرسه مشارکت مالی کند بسیار خوشحال شدند
وقتی کلاس درس تمام شد ، مرد تازه وارد به تابلوی سفید روی دیوار اشاره کرد
و گفت به نظر من می توانید با نوشتن یک جمله روی این تابلو آن را بسیار زیبا و معنادار کنید
طوری که هر انسانی با اندیشیدن در مورد این جمله بلافاصله در مسیر درست قرار گیرد
شاگردان هاج و واج به سخنان مرد تازه وارد گوش کردند و از او خواستند اگر جمله ای به نظرش می رسد بگوید
تازه وارد گفت :
من پیشنهاد میکنم روی تابلو بنویسید :
گاهی اوقات نگاهت را نگاه کن
چرا که ما آدم ها معمولا فقط به اتفاقات اطراف خودمان نگاه می کنیم
و با قالب های ذهنی خودمان نگاه مان را روی چیزهائی متمرکز می کنیم که ممکن است درست و مناسب نباشد
اما اگر انسان یاد بگیرید که گاهی نیم نگاهی به نگاه خودش بیاندازد و بی پروا چشمانش را به هر چیزی خیره نکند
آنگاه از روی کنترل مسیر نگاه می توان از خیلی قضاوت های عجولانه و نادرست در مورد اشخاص دوری جست و صاحب نگاهی پاک و پسندیده شد
شیوانا بلافاصله این جمله تازه وارد را پسندید
و گفت که روی تابلو بنویسید : گاهی نگاهت را نگاه کن
مردی در دهکده ی شیوانا زندگی میکرد که علاقه ی شدیدی به پریدن داشت
او هر روز از ارتفاع پنج متری روی زمین می پرید و هیچ اتفاقی برای او نمی افتاد
او هرگاه می خواست از ارتفاع به سمت پایین بپرد نگاهش را به سوی آسمان می کرد
و از کائنات می خواست تا او را سالم به زمین برساند و از هر نوع آسیب و صدمه حفظ کند
اتفاقا هم همیشه چنین می شد و هیچ بلایی بر سر او نمی آمد
روزی این مرد به ارتفاع پنج و نیم متری رفت و سرش را به سوی آسمان بالا برد
و از کائنات خواست تا مثل همیشه او را سالم به زمین برساند
اما این باور محکم زمین خورد و پایش شکست
او آرزده خاطر نزد شیوانا رفت و از او پرسید :
کائنات هیچ وقت جواب رد به خواسته من نمی داد
من سال ها بود که از ارتفاع پنج متری می پریدم و هیچ اتفاقی برایم نمی افتاد
چرا این بار فقط به خاطر نیم متر اضافه ارتفاع پایم شکست؟
چرا کائنات مرا حفظ نکرد؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت :
اتفاقا این دفعه هم کائنات به نفع تو عمل کرد
کائنات چون می دانست که تو بعد از پنج و نیم عدد شش و هفت را انتخاب می کنی
قبل از این که خودت با این زیاده خواهی بی معنا گردنت را بشکنی
پای تو را شکست تا دست از این بازی برداری و روی زمین قرار گیری
پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد
و به محض ورود به دهکده بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت
و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت :
از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم
و همه گفته اند که جواب من نزد شماست !
تو که در این دیار استاد بزرگی هستی
برایم بگو چگونه می توانم تغییری بزرگ در سرنوشتم ایجاد کنم
که فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیبم نشود ؟
شیوانا نگاهی به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت :
جوابت را زمانی خواهم داد که آرام بگیری
و گرد و خاک جاده را از تن خود پاک کنی
برو استراحت کن و فردا صبح زود نزد من آی
روز بعد شیوانا پسر جوان را از خواب بیدار کرد
و همراه چند تن از شاگردانش به سوی رودخانه ای بزرگ در چند فرسنگی دهکده به راه افتاد
نزدیک رودخانه که رسیدند شیوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت :
تکلیف امروز شما این است!
از این رودخانه عبور کنید
و از آن سوی رودخانه تکه ای کوچک از سنگ های سیاه کنار صخره برایم باورید
حرکت کنید!
پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شیوانا خیره ماند
و دید که هر کدام از آنها برای رفتن به آن سوی رودخانه یک روش را انتخاب کردند
بعضی خود را بی پروا به آب زدند و شنا کنان و به سختی خود را به آن سوی رودخانه رساندند
بعضی با همکاری یکدیگر با چوب های درختان اطراف رودخانه کلک کوچکی درست کردند
و خود را به جریان آب رودخانه سپردند تا از آن سوی رودخانه سر در آورند
بعضی از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلی که عرض رودخانه کمتر بود از آن عبور کنند
پسر جوان به سوی شیوانا برگشت و گفت :
این دیگر چه تکلیف مسخره ای است؟
اگر واقعا لازم است بچه ها آن سمت رودخانه بروند
خوب برای این کار پلی بسازید و به بچه ها بگویید از آن پل عبور کنند
و بروند آن سمت برایتان سنگ بیاورند ؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت :
نکته همین جاست!
خودت باید پل خودت را بسازی!
روی این رودخانه دهها پل است
این جا که ما ایستاده ایم پلی نیست!
اما تکلیف امروز برای این است که یاد بگیری
در زندگی باید برای عبور از رودخانه های خروشان سر راهت بیشتر مواقع مجبور می شوی خودت پل خودت را بسازی
و روی آن قدم بزنی!
تو این همه راه آمدی تا جواب سوالی را پیدا کنی و من اکنون می گویم که جواب تو همین یک جمله است :
اگر می خواهی چون بقیه گرفتار جریان خروشان رودخانه های سر راهت نشوی
دچار فقر و فلاکت نشوی و زندگی سعادتمندی پیدا کنی
باید یک بار برای همیشه به خودت بگویی که از این به بعد پل های زندگی خودم را خودم خواهم ساخت
و بلافاصله از جا برخیزی و به طور دایم و مستمر
و در هر لحظه در حال ساختن پلی برای قدم گذاشتن روی آن و عبور از رودخانه باشی
منتظر دیگران ماندن دردی از تو دوا نمی کند
پل من به درد تو نمی خورد!
پل خودت را باید خودت بسازی!
روزی یکی از خانه های دهکده شیوانا آتش گرفته بود
زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند
شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند
وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند
شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند
شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید: چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای ؟
جوان لبخندی زد و گفت : من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است
او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند
در تمام این سالها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیردو اکنون آن زمان فرا رسیده است
شیوانا پوزخندی زد و گفت : عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است عشق پاک همیشه پاک می ماند!
حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد
عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند
آنها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند
برخیز و یا به آنها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!
اشک از چشمان جوان سرازیر شداز جا برخاست
لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت
بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند
در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید اما هیچکس از بین نرفت
روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد
شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت : نام این شاگرد جدید معنای دوم عشق است
حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست!
زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت
شیوانا از مقابل آنها عبور کرد
وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند
او مرد لایق و خوبی است
و تنها عیب که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد
شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد
و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید
که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد
مردی جوان نزد شیوانا آمد و به او گفت که از همسرش به خاطر شیطنت هایش راضی نیست!
و می خواهد از او جدا شود و همسر دیگری اختیار کند!
چرا که او افسر گارد امپراتور است و باید همسر و فرزندانش وقار خاصی داشته باشند
اما همسر جوانش بی پروا و جسور است و در مقابل خانواده های افسران دیگر ، سبک رفتار می کند.
شیوانا تبسمی کرد و گفت : آیا او قبلا هم چنین بوده است!؟
مرد جوان پاسخ داد : ” نه به این اندازه ! شدت شیطنتش در منزل من بیشتر شده است!”
شیوانا گفت :
بی فایده است تو با هر زن دیگر هم که ازدواج کنی مدتی بعد رفتار و حرکات و سکنات همین زن اول تو به همسر بعدی ات سرایت می کند!
چرا که این تو هستی که رگ شیطنت را در رفتار همسرت تقویت می کنی!
مرد جوان با تعجب پرسید:
یعنی می گوئید نفر بعد هم چنین خواهد شد!؟
شیوانا سری تکان داد و گفت: آری !
در وجود همه انسان ها رگه های شیطنت و پاکدامنی و وقار و سبک مغزی وجود دارد
این همراهان هستند که تعیین می کنند کدام رگه تحریک و فعال شود
تو هر همسری اختیار کنی همین رگه را در او فعال خواهی کرد
چرا که تو چنین می پسندی ! تو ارزش ها و خواسته های خود را تغییر بده همسرت نیز چنان خواهد شد
آنگاه شیوانا تبسمی کرد و از افسر جوان پرسید:
و مگر نه اینکه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همین جسارت و بی پروایی اش پسندیدی و شیفته اش شدی!؟
افسر جوان با تبسمی کمرنگ سرش را از شرم به زیر انداخت و دیگر هیچ نگفت
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد
شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفائی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج با دیگری را پذیرفته است
شاگرد گفت که سال های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند
شیوانا با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد؟
شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود
شیوانا با لبخند گفت : چه کسی چنین گفته است
تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است
این ربطی به دخترک ندارد
هر کس دیگری هم جای دختر بود ، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی
بگذار دختر برود ! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست
مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی
معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد !
دختر اگر رفت با رفتنش پیغام دادکه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد
چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند !
به همین سادگی!
روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد
او گفت که در دهکده زمینی کوچک دارد و کلبه ای محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد
و هر روز از روز قبل فقیرتر و تنگدست تر می شود
او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید
اما چنین کاری پیدا نمی شود و او نمی داند چه کند
شیوانا از مرد پرسید :
اگر همین الان زلزله ای بیاید و همه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند
اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید آنگاه چه می کنید ؟
مرد تنگدست فکری کرد و گفت :
خوب اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دست جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم
و دسته جمعی هر جا کاری بود مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم!
آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت :
خوب!
حتما باید بمیری و یا حتما باید زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی دهید و مهاجرت را شروع کنید
تا زنده ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمد همین امشب مهاجرت را شروع کنید !
مرد ثروتمندی در دهکده ای دور از محل زندگی استاد شیوانا زمین های زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانواده شان روی این زمین ها به کار گرفته بود
برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار بیش از اندازه کند
یک سرکارگر خشن و بیرحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود
و سرکارگر با خشونت و بی رحمی کارگران و خانواده های آنها را وادار می کرد
روی زمین های مرد ثروتمند به سختی و تمام وقت کار کنند تا محصول بیشتری حاصل شود
روزی شیوانا از کنار این دهکده عبور می کرد
کارگران وقتی او را دیدند شکایت سر کارگر را نزد شیوانا بردند و گفتند:
صاحب مزرعه این فرد بی رحم را بالای سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذای خود مجبوریم حرف او را گوش کنیم
چیزی به او بگویید تا با ما ملایم تر رفتار کند
شیوانا به سراغ سرکارگر رفت
او را دید که افسار اسب پیری را در دست گرفته و به سمتی می رود
شیوانا کنار سرکارگر شروع به راه رفتن کرد و از او پرسید:
این اسب پیر را کجا می بری؟
سرکارگر با بدخلقی جواب داد :
این اسب همیشه پیر نبوده است
مرد ثروتمندی که مالک همه این زمین هاست سال ها از این اسب سواری کشیده و استفاده های زیادی از او برده است
اکنون چون پیر و از کار افتاده شده دیگر به دردش نمی خورد
چون صاحب زمین ها به هر چیزی از دید سود دهی و منفعت نگاه می کند بنابراین از این پس اسب پیر چیزی جز ضرر نخواهد داشت
به همین خاطر او از من خواسته تا اسب را به سلاخی ببرم و گوشت او را بین سگ های مزرعه تقسیم کنم تا لااقل به دردی بخورد
شیوانا لبخندی زد و گفت :
اگر صاحب این مزرعه آدم های اطراف خود را فقط از پنجره سود دهی و منفعت نگاه می کند
پس حتما روزی فرا می رسد که به شخصی چون تو دیگر نیازی نخواهد داشت
آن روز شاید کارگران مزرعه بیشتر از اربابت به داد تو برسند
اگر کمی با آنها نرمی و ملاطفت به خرج دهی وقتی به روزگار این اسب بیفتی می توانی به لطف و کمک آنها امیدوار باشی.
همیشه از خود بپرس که از کجا معلوم اسب بعدی من نباشم!
در این صورت حتماً اخلاقت لطیف تر و جوانمردانه تر خواهد شد
روزی استاد شیوانا از مقابل مدرسه ای عبور می کرد
پسر جوانی را دید که غمگین و افسرده بیرون مدرسه به درختی تکیه کرده و به افق خیره شده است
شیوانا کنار او رفت و جویای حالش شد و دلیل ناراحتیش را پرسید
پسر جوان گفت : حضور در این مدرسه نیاز به پول زیادی دارد ولی پدرم فقیر است و نمی تواند از پس مخارج تحصیل من برآید
با مدیر مدرسه صحبت کردیم و او گفته است به شرطی می توانم رایگان در این مدرسه تحصیل کنم که بتوانم در امتحانات درسی در تمام دروس بالاترین نمره را بدست آورم
اما این درس ها سخت است و با خودم می گویم که این اتفاق هرگز نمی تواند رخ دهد
برای همین به ناچار باید تحصیل را ترک کنم
شیوانا نفسی عمیق کشید و گفت : یعنی تو قبل از انجام آزمون شکست را پذیرفته ای و از پذیرفتن آن غمگین هم شده ای؟
دلیل این تسلیم و واگذاری مبارزه هم تنها این است که این اتفاق یعنی پیروز شدن افتادنی نیست!
خوب اینکه کاری ندارد!
راهی پیدا کن و اگر پیدا نمی شود راهی بساز که این اتفاق بیافتد
کاری کن که این چیزی که می خواهی رخ دهد
به جای دست روی دست گذاشتن و قبل از آزمون از تلاش دست کشیدن سعی کن با چنگ و دندان از چیزی که به آن علاقه داری دفاع کنی
و اتفاقی که دوست داری را رخ دادنی سازی!
اگر سرنوشت تو به رخ دادن این اتفاق بستگی دارد خوب کاری بکن که رخ بدهد!
سپس شیوانا دست بر شانه های پسر جوان کوبید و گفت :
انسان قوی وقتی به مانعی بر می خورد تسلیم نمی شود
یا راهی پیدا می کند که از آن مانع عبور کند و اگر این راه پیدا نشد آن راه را می سازد!
برخیز و راه پیروزی خود را بساز و اتفاقی که بقیه محال می دانند را رخ دادنی کن!
مرد جوانی پدر پیرش بشدت مریض شد و در حالت مرگ و زندگی بسر می برد
مر د جوان چون وضع بیماری پیرمرد را اینگونه دید او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد
پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید
رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند
و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند
شیوانا هم در آن زمان داشت از آن جاده عبور می کرد
به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند
یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت :
این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک!
نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود
حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است
تو برای چی به او کمک می کنی ؟
شیوانا به رهگذر گفت : من به او کمک نمی کنم !
من دارم به خودم کمک می کنم
اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم
چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم
من دارم به خودم کمک می کنم !
روزی از روزی ها استاد شیوانا مشغول آموختن درس به شاگردانش بود
ناگهان مردی با تکبر وارد مجلس استاد شد
و خطاب به شیوانا گفت که او یکی از مامورین عالی رتبه امپراتور است
و آمده تا از بیانات استاد بزرگ معرفت درس بگیرد
شیوانا با تبسم پرسید : جناب امپراتور شما را به چه شغلی در این منطقه گمارده اند؟
مرد گفت : ماموریت من ساخت جاده و بازسازی و اصلاح جاده های منتهی اصلی و فرعی این سرزمین است
لبخند شیوانا محو شد و با خشم بر سر مامور فریاد ز :
تو که از سوی امپراتور مامور شده ای تا جاده ها را اصلاح کنی به چه جراتی در این کلاس حضور یافته ای
هیچ می دانی که چقدر گاری به خاطر چاله های ترمیم نشده در سطح معابر چرخ هایشان شکسته
و چقدر اسب و قاطر به خاطر سنگ ها و موانع پراکنده در سطح جاده دست و پا یشان شکسته شده است ؟!
آیا از جاده دهکده عبور کردی و مشکلات آن را در هنگام بارندگی و حتی در مواقع عادی ندیدی !؟
تو این وظیفه سنگین نگهداری و بازسازی جاده ها را از امپراتور پذیرفتی و آن را به خوبی انجام نداده ای
و بعد آرام و با غرور به کلاس من آمده ای تا درس معرفت بگیری!؟
شرط اول کسب معرفت این است که ماموریت نهاده شده بر دوش خودت را به نحو احسن انجام دهی
دفعه بعد که خواستی به این کلاس بیایی یا ماموریتت را به فرد صلاحیت دار دیگری محول کن
و یا اینکه آن را به درستی انجام بده و بعد از پایان کار به سراغ معرفت بیا
شایستگی در انجام امور زندگی به نحو احسن شرط اساسی پذیرفته شدن در کلاس های معرفت شیوانا است !
در دهکده ی محل سکونت شیوانا مردی چاه کن بود که به همراه دو پسرش چاه حفر می کرد
و با انجام این کار امور زندگی اش را می گذراند
زمانی که لازم شد در مدرسه شیوانا چاه آبی حفر شود
از مرد چاه کن و پسرانش برای این کار دعوت شد
در ازای ده سکه چاه مدرسه را حفر کنند
آنها شروع به کار کردند و طبق عادت همیشگی خود بیا عتنا به حال و هوای مدرسه موقع کار کردن با صدای بلند شعر می خواندند
و با یکدیگر شوخی می کردند و این مساله برای بعضی از ساکنان مدرسه خوشایند نبود
وقتی حفر چاه با موفقیت به پایان رسید
چند نفر از شاگردان شیوانا که از سر و صدای چاه کنها در این مدت ناراحت شده بودند
لیستی بلند بالا از اشتباهات و خطاهای رفتاری چاه کنها در طول ایام حفر تهیه کردند
و آن را به عنوان فهرست کارهای نادرست آنها به شیوانا دادند تا بر اساس این لیست مزد کارشان را ندهد
شیوانا در مقابل جمع مرد چاه کن و پسرانش را نزد خود خواند
و با احترام از بابت چاه خوبی که کنده بودند از آنها قدردانی کرد
سپس لیست ادعایی گروه شاگردان معترض را نیز برای ایشان خواند
و سپس گفت :
طبق توافق بابت کاری که انجام دادید این ده سکه به شما داده می شود
بعد از گفتن این حرف شیوانا ده سکه به مرد چاه کن داد
سپس ادامه داد :
چون کارتان خیلی خوب بود و عالی تر از حد انتظار کار کردید پس سه سکه هم به عنوان پاداش اضافی به شما داده می شود
آنگاه شیوانا سه سکه اضافی به مرد چاه کن داد
شیوانا ادامه داد :
چون درست سر موقع کار را تمام کردید پس استحقاق سه سکه اضافه دیگر را هم دارید
ولی چون خطای رفتاری داشتید و موجب آزار بعضی از ساکنان مدرسه شدید، یک سکه را به همین خاطر به شما نمی دهیم
مرد چاهکن و پسرانش با خوشحالی سکه های خود را گرفتند
و از رفتار خود عذر خواستند و قصد رفتن کردند
شاگردان معترض با صدای بلند به شیوانا گفتند :
این عادلانه نیست شما باید مزد اصلی آنها را کم می دادید ؟
شیوانا با تعجب گفت :
اینجا مدرسه اخلاق است و ما در اینجا کارهای خوب را جداگانه حساب می کنیم و کارهای بد را مجزا
ما مزد و مجازات آنها را با هم مخلوط نمی کنیم
آنها بابت کارهای خوب و عالیشان مزد خوبی گرفتند و بابت کارهای ناخوبی که داشتند مزد خوبی نگرفتند
به همین سادگی!
یاد بگیرید که در زندگی هم انسان ها را به همین شیوه مورد قضاوت قرار دهید و کارهای خوب و بد آدم ها را با هم قاطی نکنید!
به شاگردان مدرسه شیوانا به جز معرفت و علم هنرهای رزمی نیز آموزش داده می شد
شیوانا همیشه اظهار می کرد که در طول عمر حتی اگر مهارت رزمی یک بار
برای کمک شخص یا خانواده اش یا انسان های نیازمند به کار گرفته شود پس ارزشی همسنگ جان یک یا چند انسان پیدا می کند
و به همین دلیل باید تا حد استادی به آن مسلط شد
ولی از سوی دیگر اگر این مهارت عامل غرور و خودپسندی شود می تواند فرد را به تباهی بکشاند
و به همین دلیل از این مرحله به بعد دیگر لازم نیست شاگرد آن را ادامه دهد
به همین دلیل هر کدام از شاگردان علاوه بر مهارت های متداول رزم و دفاع در یک هنر رزمی نیز تا حد استادی ماهر و چیره دست بودند
یکی از شاگردان شیوانا پسر آشپز مدرسه بود که در هنر تیراندازی با کمان بسیار ماهر بود
و می توانست با چشمان بسته از فاصله دور تیر را درست وسط هدف بزند
آوازه مهارت تیراندازی او در تمام دهکده های اطراف پیچیده بود و همه جوانان آرزو داشتند روزی مثل او تیرانداز ماهری شوند
روزی پسر آشپز نزد شیوانا آمد و به او گفت که تعدادی رزمی کار بی ادب و غریبه از دیاری دور وارد دهکده شده اند
و همه چیز را به هم ریخته اند و او چون به مهارت تیراندازی خود مطمئن بوده و به آن می بالیده است عمدا با آنها درگیر شده
و نهایتا با وساطت مردم قرار شد فردا در مقابل جمع آنها با هم مسابقه تیراندازی داشته باشند
به این شرط که هر کدام پیروز شدند حق داشته باشد یک سطل رنگ روی سر نفر شکست خورده بپاشد
پسر آشپز با غرور و تکبر گفت :
من در کل این سرزمین بی نظیرم و حتما در این مسابقه برنده خواهم شد
چون در تیراندازی بهترینم و می توانم به راحتی با پاشیدن رنگ این بی ادب ها را مقابل جمع بی آبرو کنم
و آنها را وادار سازم که مقابل من کرنش کنند و بعد از این دیار بروند
شیوانا با ناراحتی پاسخ داد :
مواظب غرورت باش که تو را همسطح این جماعت یاغی نکند!
این افراد بی ادب حتما خبردار شده اند که تو در تیراندازی بی رقیب هستی
آنها عمدا مسابقه تیراندازی را پیشنهاد کردند تا سمت نگاه تو را با خودشان یکی نشان دهند
و خود را نزد اهالی دهکده همشان و هم ردیف تو نشان دهند
اگر در این مسابقه شرکت کنی خود را تا حد آنها پایین آورده ای
و اگر بر ایشان پیروز شوی و سطل رنگ را بر سرشان بپاشی
به خاطر این رفتار زشت نزد مردم حتی از آنها هم خوارتر و ذلیل تر می شوی
برای بیرون کردن این یاغی ها از همان ابتدا تو به تنهایی نباید وارد گود می شدی
اگر با همین غرور و تکبر بخواهی ادامه دهی دیگر در مدرسه جایی برای تو نیست
پسر آشپز از شرم سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت
روز بعد همه در میدان دهکده جمع شدند تا شاهد مسابقه تیراندازی باشند
پسر آشپز وارد میدان شد
بی مقدمه چند تیر به سمت هدف پرت کرد و همه آنها را درست وسط هدف زد
سپس به سمت مردم برگشت و تیروکمانش را مقابل آنها شکست
و گفت من با وجودی که تیرهایم به هدف نشستند اما خود را تیرانداز ماهری نمی دانم
چون این مهارت باعث غرور و خودخواهی من شده است
سپس بی آنکه به رزمی کاران یاغی نگاهی کند میدان را خالی کرد و به جمع اهالی پیوست
بعد از او شیوانا به همراه شاگردانش به سمت تازهواردان رفت و تیروکمان شکسته را از روی زمین برداشت
و آن را به سرکرده یاغی ها داد و گفت :
در این دهکده هیچ سطل رنگی قرار نیست بر سر کسی پاشیده شود
اگر می خواهید با این درگیری های نمایشی اهالی دهکده را وادار کنید که چیزی را ببینند که شما می خواهید
باید به شما بگویم که دیدنی های شما هرگز برای ما اهالی این دهکده جذاب و تماشایی نیستند و نخواهند بود
این تیروکمان شکسته را به یادگاری از ما بگیرید و تا آفتاب غروب نکرده از این دیار دور شوید
می گویند یاغی ها که شاگردان ورزیده مدرسه را مقابل خود دیدند
همان روز بدون هیچ جدال و درگیری دهکده را ترک کردند و دیگر برنگشتند
از آن روز به بعد پسر آشپز مدرسه دیگر سراغ تیروکمان خود نرفت
او مشغول یادگیری و استادی در یک مهارت رزمی دیگر شد
در دهکده ی محل زندگی شیوانا مردی زندگی می کرد که ثروت زیادی داشت
اما با وجود ثروت زیادش همیشه بر سر خرید کالا با فروشندگان مشکل داشت و اظهار می کرد که پول کافی ندارد
روزی در بازار به خاطر همراه نداشتن پول کافی به مشکل خورده بود
و تا شیوانا را در بازار دید از او درخواست کرد پول مورد نیازش را به او قرض دهد
شیوانا قبول کرد پول را به او بدهد تنها به شرطی که تا پایان همان روز پول را برگرداند
مرد ثروتمند از این شرط شیوانا خیلی ناراحت شد
و پس از اینکه به منزلش رسید سریع پول را برداشت
و با حالتی عصبانی به مدرسه شیوانا رفت و پول را جلوی شیوانا گذاشت
و گفت : همه مردم دهکده از ثروت بی نهایت من خبر دارن
بطوری که می توانم این مدرسه را براحتی بخرم تو چرا اینقدر در گرفتن پولت عجله داشتی
شیوانا نگاهی معنی دار به مرد ثروتمند کرد و گفت :
یک اهریمن ولخرج در وجود تو وجود دارد
و تو از ترس اینکه این اهریمن تو را برای خرید در بازار وسوسه نکند با خودت هیچ وقت پول کافی نداری
این نشان می دهد تو در برابر این اهریمن ولخرج عاجزی
و به همین خاطر با برداشتن پول کم سعی می کنی او را شکست دهی
وقتی تو خودت نمی توانی به این اهریمن اعتماد کنی
چگونه انتظار داری من به تو اعتماد کنم و از هدر رفتن پولم نترسم ؟!!
زن و شوهری به مدسه شیوانا رفتند و تقاضای ملاقات با استاد را کردند
زمانی که نزد شیوانا رفتند از شیوانا در مورد بد رفتاری فرزندانشان کمک خواستند
مرد گفت :
من و همسرم همیشه به خداوند معتقد بوده ای اماچهار فرزندم مسائل اخلاقی را رعایت نمی کنند و باعث آبرو ریزی برای خانواده می شوند
سوال من اینست چرا با وجود اینکه من و همسرم به خداوند اعتقاد داریم همچین مشکلی برایمان ایجاد شده است
شیوانا از آنها خواست شکل ساختمان خانه شان را برایش شرح دهند
مرد با تعجب پرسید :
این چه ربطی به این موضوع دارد ؟
وقتی سکوت شیوانا را دید توضیح داد که حیاط بزرگی دارد و دیوارهایش کوتاه هستند .
ساختمان بزرگی در میانش قرار گرفته که داخلش اتاق هایی با پنجره های بزرگ دارد .
در کناره های حیاط هم حمام و دستشویی قرار گرفته است
شیوانا اینبار پرسید :
درون خان به این بزرگی چقدر خدا دارید ؟
اینبار زن از حرف شیوانا عصبی شد و گفت منظورتان چیست مگر در خانه می شود خدا داشت ؟!
شیوانا گفت بله می شود ! فقط اعتقاد داشتن به خدا کافی نیست
باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در هر بخش از زندگی سهم خدا را هم در نظر بگیریم .
برایم بگویید در هر اتاق چقدر جا برای خدا گذاشته اید ؟
آیا تابحال در منزل بزرگتان فقیران را راه داده اید ؟
آیا در آشپزخانه غذایی برای تهی دستان و مسافران در راه مانده پخته اید ؟
از پنجره های بزرگ اتاق هایتان کودکان یتیم و بدون لباس را دیده اید ؟
بروید و ببینید در خانه تان خدا را می یابید یا خیر !
اگر فرزندان شما به بیراه رفته اند نشان از این دارد که در منزلتان حضور خدا کمرنگ است .
اعتقادی را که مدعی آن هستید به صورت عملی در زندگی تان پخش کنید
سپس خواهید دید که نه تنها فرزندانتان بلکه بسیاری از جوانان اطراف شما هم به راه راست هدایت خواهند شد
ببری درنده وارد دهکده ی استاد شیوانا شده بود و به دام های یک مزرعه حمله کرده بود
اهالی دهکده به همراه شاگردان شیوانا ببر را محاصره کردند و او را در گوشه انبار مزرعه دار به دام انداختند
ببر وقتی به دام افتاده بود قیافه ای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشه ای جمع کرده و حالت تسلیم به خود گرفته بود
قرار شد تور بزرگی روی سر ببر بیندازند و او را اسیر کرده و به عمق جنگل برده و آنجا رها کنند تا دیگر به دهکده برنگردد
در حین انجام این کار مرد میانسالی نزدیک شیوانا آمد و به او گفت :
پسری جوان از روستایی دوردست به اینجا آمده و مدتی نزد من کار کرده و به دخترم دل بسته و از او خواستگاری کرده است و البته گفته که مجبور است دخترم را با خودش به روستای خودش ببرد
در مدتی که او نزد ما کار می کرد چیز بدی از او ندیدیم و پسری خوب و سربه زیری به نظر می رسد
می خواستم بدانم با توجه به اینکه شناختی از گذشته او و خانواده اش نداریم آیا می توانم دل به دریا بزنم و با این ازدواج موافقت کنم و اجازه دهم دخترم را با خودش ببرد؟
شیوانا با لبخند به ببر اشاره کرد و گفت :
این ببر را ببین که چقدر خودش را مظلوم نشان می دهد
او از جنگل یعنی از خانه خود دور افتاده و به همین خاطر چون در جایی جدا از وطنش است احساس ترس و بی پناهی تمام وجودش را فراگرفته و در نتیجه رفتاری متفاوت با تمام زندگی اش را از خود نشان می دهد
همین فردا که این ببر را به جنگل ببرند باید به محض آزاد کردنش از او بگریزند چون وقتی پایش به جنگل برسد دوباره بوی آشنای بیشه او را شجاع می کند و به خلق و خوی وحشی و قدیمی خودش برمی گردد
به جای اینکه ساده ترین راه را انتخاب کنی یعنی بی گدار به آب بزنی و آینده زندگی دخترت را به شانس واگذار کنی
به همراه دخترت و این پسر سری به روستای آنها بزن و مدتی آنجا بمان و رفتار پسر را با اطرافیان و خودتان زیر نظر بگیر
اگر مثل این ببر باشد که بهتر است زندگی دخترت را تباه نکنی
اما اگر همچنان پاک و سربه زیر و درستکار بود و دخترت هم قبول کرد پس دیگر دلیلی برای مخالفت وجود ندارد
آن مرد پذیرفت و از شیوانا دور شد
دو ماه بعد شیوانا آن مرد را دید
احوال او را جویا شد
مرد لبخندی زد و پرسید :
قضیه آن ببر چه شد؟
شیوانا پاسخ داد :
همانطوری که حدس زدیم پای ببر که به جنگل رسید شروع به وحشی گری کرد و به چند نفر آسیب رساند و بعد هم گریخت
خواستگار دختر شما چگونه بود؟
مرد میانسال لبخند تلخی زد و گفت : درست مثل ببر شما رفتار کرد
خوب شد به توصیه شما عمل کردیم و قبل از اینکه ناسنجیده تصمیم بگیریم همراه خودش سری به جنگلش زدیم !
پیرمرد ثروتمندی به سختی بیمار بود و با وجود این که چندین پسر و دختر بزرگ داشت اما هیچ کدام سراغی از پدر و مادر پیر و بیمار خود نمی گرفتند
این پیرمرد ثروتمند باغبان جوانی داشت که خود را دلسوز و غمخوار زن و شوهر پیر معرفی و از آنها مراقبت می کرد
اما دائم بر سر آنها منت می گذاشت و در مورد بی وفایی فرزندان پیرمرد بدگویی می کرد و خودش را بهترین دوست و یاور او می دانست
کم کم حال پیرمرد رو به وخامت گذاشت و باغبان جوان به همین خاطر دایم به پیرمرد فشار می آورد و اصرار می کرد که بابت زحماتش بخشی از باغ را به نام او کند
اما پیرمرد که ارث و میراث خود را متعلق به فرزندانش می دانست از این کار طفره می رفت و در نتیجه فحاشی و فشار روانی باغبان جوان بر او و زن پیرش شدت می گرفت
سرانجام خبر رسید که مادر باغبان جوان هم دچار بیماری شده و به مراقبت نیاز دارد
باغبان جوان که حرص تصاحب باغ پیرمرد او را دیوانه کرده بود نسبت به بیماری مادرش بی اعتنایی می کرد
و می گفت : که حال و حوصله رسیدگی به او را ندارد و باید بقیه بچه ها از او نگهداری کنند
مادر باغبان چون زن فقیری بود کسی دور و برش نمی رفت و به همین خاطر شیوانا و شاگردان به او کمک می رساندند تا بهبود یابد
یک روز پیرمرد ثروتمند با واسطه از شیوانا برای دفع مزاحمت باغبان جوان کمک خواست
شیوانا به بالین پیرمرد رفت و متوجه شد به خاطر فشار روانی باغبان به شدت تحلیل رفته است
شیوانا کمی حرف های پیرمرد را شنید و سپس به باغبان گفت :
تو نزدیک شش ماه از این زن و مرد پیر مراقبت کردی و در عین حال از سفره همین آدم ها تغذیه می کردی
اگر این مرد و زن پیر شخصی را برای مراقبت از خودشان استخدام می کردند حقوق آن شخص مقدار مشخصی می شد و بدون اینکه از زخم زبان های آن شخص بابت بدگویی فرزندانشان عذاب بکشند می توانستند از مراقبت های یک فرد مناسب بهره ببرند
سپس شیوانا چند سکه از پیرمرد گرفت و به باغبان جوان داد و گفت :
این سکه ها بابت زحمت شش ماهه تو بنابراین دیگر حسابی با این خانواده نداری قیمت باغ هم چند صد برابر زحمت توست و دلیلی ندارد که این مرد آنها را به خاطر نفرتی که تو در دلش کاشتی به تو بدهد
باغبان جوان با ناراحتی از جا برخاست و گفت : ”
این درست نیست بچه های این مرد و زن خیلی بیوفا و پست هستند
آنها پدر و مادر خودشان را به حال خود رها کردهاند و پی زندگی خودشان رفته اند و این من بودم که خودم را وقف آنها کردم
پس من از فرزندان آنها برایشان دلسوزترم و نسبت به داشتن طویله و باغ برحق ترم
شیوانا لبخندی زد و گفت :
وقتی قرار باشد محبت و دلسوزی را با پول محک بزنی باید در نظر داشته باشی که ممکن است طرف مقابلت اهل حساب و کتاب باشد و قیمت محبت را صفر بگیرد و فقط بهای کار تو را حساب کند
در مورد نظری که در مورد فرزندان این شخص داری بهتر است سکوت کنی و وقتی خودشان همگی اینجا جمع شدند با شهامت مقابل خودشان بگویی تا جوابت را بدهند نه اینکه پشت سرشان بدگویی کنی و مقابل چشمان پدر و مادر بد فرزندان را بگویی
در ضمن شخصی اجازه دارد در مورد عیب دیگران نظر دهد که خودش این عیب و اشکال را نداشته باشد
همین الان مادر پیر تو به شدت بیمار شده و نیازمند همراهی و مراقبت فرزند دلسوزش است
تو دیگر نگران این مرد و زن پیر و فرزندان بی وفا اشان نباش
اینها شخصی را برای این کار استخدام خواهند کرد
سکه هایت را که گرفتی نزد مادرت برو و از او مراقبت کن
با بقیه پول ها هم طویله ای کوچک برای خودت دست و پا کن
و بی جهت چشم طمع به طویله و باغ این خانواده نداشته باش که آنها وقتی محبت پدر و مادری والدین خود را فراموش می کنند
و پی کار خود می روند صد مرتبه بدتر محبت منت دار و هدف دار تو در قبال پدر و مادرشان را نیز به فراموشی می سپارند
در دهکده ای که نزدیک مدرسه شیوانا قرار داشت زن و مرد فقیری زندگی می کردند که یک پسر کوچک داشتند
بخاطر بیماری و عدم توانایی برای درمان زن و مرد در فاصله یک ماه از دنیا رفتند
تنها میراثی که برای پسر کوچک ماند یک جفت گوسفند نر و ماده بود
پسر کوچک راهی برای سیر کردن شکم خود بلد نبود بهمین دلیل گوسفندها را برداشت و به نزد شیوانا آمد
شیوانا برا پسر یک اتاق اماده کرد و جایی را نیز در حیاط مدرسه به گوسفندانش اختصاص داد
اهالی دهکده شیوانا پسر کوچک را تمسخر می کردند اما شیوانا با پسربچه بسیار مودب و با احترام خاصی برخورد می کرد
حتی شیوانا پسرک را با نام ( دست نایافتی کوچک ) صدا می کرد
اما شاگردان شیوانا این لقب را بی معنا و پوچ می پنداشتند
آنها بارها شده بود که لقب پسرک را به تمسخر می گرفتند و او را اذیت می کردند
سال ها از پس هم گذشتند و دیگر پسرک بزرگ شده بود و برای ادامه تحصیل به پایتخت سفر کرد
چند سال بعد از رفتن پسرک به پایتخت روزی برای شیوانا خبر اورند که معروفترین صنعتگر امپراطور سراغ تو را می گیرد
یک گروه خیلی بزرگ از محافظان مخصوص دربار امپراطور نیز صنعتگر مشهور و معروف را همراهی می کردند
صنعتگر زمانی که به مدرسه رسید و شیوانا را دید بلافاصله با فروتنی خاصی مقابل او روی زمین نشست و به او تعظیم کرد
شیوانا با تبسم همیشگی اش دستانش را روی شانه های صنعتگر گذاشت و خطاب به شاگردانش گفت :
این جوان قبلا نامش دست نایافتنی کوچک بود
اما از امروز به بعد او را دست نایافتنی بزرگ می نامیم !
او با تلاش و پشتکار خود نشان داد که دست نایافتنی شدن حتی اگر تدریجی هم باشد امکان پذیر است …
زنی جوان نزد شیوانا استاد عشق و معرفت آمدو درخواست کمک کرد
شیوانا از زن جوان خواست مشکلش را بیان کند
زن جوان گفت : که بعد از ازدواج مجبور به زندگی مشترک با خانواده شوهرش شده است
و آنها بیش از حد در زندگی او و همسرش دخالت می کنند
شیوانا پرسید : آیا تا به حال به سراغ صندوقچه شخصیت که تو از خانه پدری آورده ای رفته اند؟
زن جوان با تعجب گفت : البته که نه !!!
همه حتی همسرم می دانند که آن صندوقچه متعلق به شخص من است
و هر کسی که به آن نزدیک شود با بدترین واکنش ممکن از سوی من رو به رو می شود
هیچ یک از اعضای خانواده همسرم حتی جرات لمس این صندوقچه را هم ندارند !!!
شیوانا تبسمی کرد و گفت : خوب است چاره را یافتم !
این تقصیر خودت است که مرز تعریفی خودت را فقط به دیوارهای صندوقچه ات محدود کرده ای!
تو اگر این مرز را تا دیوارهای اتاق شخصی ات گسترش دهی دیگر هیچ کس جرات نزدیک شدن به اتاقت را نخواهد داشت
مطمئن باش دلیل این که دیگران خود را در ورود و دخالت به حریم تو محق می دانند
این است که تو مرزهای حریم خود را مشخص و واضح برایشان تعریف نکرده ای
رمز عبور را فراموش کردم ؟ ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 46
بازدید هفته : 709
بازدید ماه : 691
بازدید کل : 187631
تعداد مطالب : 2226
تعداد نظرات : 13
تعداد آنلاین : 1